#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_126


-باشه بابا عمل می‌کنم حالا کاری نداری؟

راشا با خنده زیر ل**ب گفت:

-فکرنکن دلبسته خواهرم شدی و نمی‌دونم.

خندیدم و گفتم:

-عه واقعا می‌دونی؟ چه خوب منم می‌دونم توهم مبینا رو می‌خوای!

خندید اروم و زیبا و گفت:

-بیا یه معامله ای بکنیم.

متعجب گفتم:

-چه معامله ای؟ راشا!

راشا زیرکانه گفت:

-اوم من بهت کمک می‌کنم به خواهرم برسی تو هم بهم کمک کن به مبیناخانوم برسم.

تک خنده ای کردم و گفتم:

-خواهرت الان اونجاست؟ می‌دونه داری معاملش میکنی؟

romangram.com | @romangram_com