#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_125


جوریکه بتونم آرومش کنم گفتم:

-راشا بیماری چیزیه که خدا بهت هدیه میده تا گناهاتو کمتر کنه چون دوست نداره بندش گناهکار باشه دوست داره هرجور شده بندشو بیگناه ببره پیش خودش...

نذاشت ادامه حرفمو بگم.

نزاشت ادامه بدم و گفت:

-این مزخرفاتو ول کن بگو چیکار کردی خوب شدی دکترت کیه؟

لبخندی کنج لبم نشست اونم با فهمیدن اینکه چقدر براشون مهم هستم، گفتم:

‌-آره شیمی درمانی می‌کنم وضعیتم وخیمه اما خوب دارم کم کم بهبود پیدا می‌کنم دکترمم ادم معروفیه و کارشو بلده.

انگار که یکم باری از دوش کمتر شده باشه گفت:

-خوبه چیزی لازم داشتی بهم بگو به والله اگه نگی حلالت نمی‌کنم مهراد می‌فهمی چی میگم؟

تند گفتم:

-آره آره می‌دونم چی می‌گی پسرخوب چشم بابابزرگ به حرفات فکر می‌کنم.

راشا با تمسخر گفت:

-فکر نکن عمل می‌کنم.

romangram.com | @romangram_com