#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_124


-چیزی شده؟

رائیکا بی تفاوت گفت:

-مجبور شدم به راشا بگم چته، ببخشید ولی مجبور شدم.

وقتی این حرفو گفت قلبم تندتند شروع به تپیدن کرد انگار دریچه های قلبم هرلحظه پردشون می‌خواست از جاشون در بیاد و خونریزی کنه استرس داشتم ترسیدم اما علتش چی بود؟ چرا استرس گرفتم؟

گفتم:

-گوشیو بده بهش

راشا گله مندانه گفت:

-سلام خوبی مهراد؟ خیلی بدی من غریبه بودم بهم نگفتی؟ اصلا چرا به این زودی رفتی؟ نباید بهم می‌گفتی؟ من از بین این همه ادم نباید می‌دونستم بهترین رفیقم چنین مریضی داره؟ نباید می‌دونستم ؟ هان؟

عصبی شده بود و معلوم نبود رائیکا بهش چی گفته و اصلا چجوری راشا به موضوع شک کرده بود!

صدای گوشی رو کمتر کردم چون سهیل و ونداد با تعجب داشتن نگاه می‌کردن متوجه شده بودم که دارن به حرفام گوش می‌کنن بخاطر همین نمی‌خواستم از موضوع چیزی سر در بیارن که گفتم:ـ

-راشا آروم باش برات توضیح میدم داداش گلم.

عصبانی گفت:

-چیو توضیح میدی هان؟ مگه من جز تو دوست دیگه ای داشتم؟ مگه بهت نگفتم هرچی شد پات هستم؟ مگه نگفتم دوتا دوست باید هوای همدیگه رو داشته باشن؟

romangram.com | @romangram_com