#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_122


-من نه می‌خوام سوخته بشم و نه هیچی همون حقیقتو از همه بیشتر دوست دارم.

نیشخندی زدم و گفتم:

-بابات خبر داره دیروز که ما نبودیم تو پارتی بودی؟

چشاش قد توپ شد و با ترس نگام کرد و گفت:

_میشه بهش نگی نه نمی‌دونه.

نگاهمو از روش برداشتم و گفتم:

-دیگه پارتی نرو وگرنه خودم سلاخیت میکنم نمی‌زارم بابات کاری بکنه من شدیدا از ادمایی که دنبال این کثافتکاریا هستن بدم میاد پس اگه می‌خوای باهات خوب باشم سعی کن دنبال این جور کارا نرو و همیشه توکلت به خدا باشه.

سرشو انداخت پایین و گفت:

-چشم داداش مهرداد عه ببخشید مهراد.

وقتی بازی کردیم و تموم شد صدای گوشیم بلند شد.

دست بردم سمت جیب شلوارکم و گوشیمو برداشتم، نگاهی به صفحه گوشی انداختم که با تصویر رائیکا برخوردم!

باتعجب داشتم به صفحه نگاه می‌کردم که ونداد زد پشت شونم و چشمکی زد و گفت:

-ایول نگفته بودی زید داری.

romangram.com | @romangram_com