#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_118


-مهراد اون کیه؟

وای خدا اگه فکر بد کنه چی؟ رو به رائیکا گفتم:

-چیزی نیست عزیزم بعدا بهت زنگ می‌زنم.

عزیزم رو از قصد کشیده گفتم تا النا فکر بد نکنه که رائیکا با لبخند گفت:

-باشه چشم فعلا خدانگهدار گلم.

از چشماش می‌خوندم که از بودن النا کنارم ناراحته، ازش خداحافظی کردم و به النای متعجب چشم دوختم و گفتم:

-چته عینه یوزپلنگ خودتو می‌ندازی تو اتاق بدون اینکه در بزنی؟

ناراحت شد از حرفام ولی به روشم نیاورد که من یه زری زدم با این حال گفت:

-هیچی سهیل گفت یه صدایی میاد از اتاقت خودمو بندازم تو اتاقت و بگم که عاشقتم طبق بازی که جدیدا سهیل راه اندازی کرده.

نگاه بیخیالی بهش انداختم و گفتم:

-بازی که جدیدا راه اندازی کرده؟

سرشو عین بجه ها تکون داد و گفت:

-آره آره می‌گفت ایرانیا بهش میگن جرعت حقیقت.

romangram.com | @romangram_com