#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_116


ناراحت زل زدم به چشمای نازش و گفتم:

-نه تا وقتی با منی موهاتو کوتاه نکن بعد من کوتاه کن من الان این اجازه رو بهت نمیدم.

خوشحال شد که ادامه دادم:

-درسته من مو ندارم ولی تو به جام داشته باش.

ناراحتی رو از تو چهرش می‌شد خوند. ناگهان اشک حلقه زد تو چشماش و گفت:

-تو که الان مو داری غصه نخور.

بعد از حرفش دستم رفت سمت کلاه گیسم و کلاه گیس رو از سرم کشیدم‌ بیرون. رائیکا ناباور به سر بی موم نگاه کرد باورش نمی‌شد به این زودی موهام بریزه من خودمم باورم نمی‌شد، اما خوب وقتی شیمی درمانی می‌کنن هم مو می‌ریزه و هم قسمتی رو خودشون صاف می‌کنن بخاطر همین من الان اصلا مو نداشتم کمی بود که به وسیله اونا به زور کلاه گیس رو نگه می‌داشتم؛ رائیکا با لکنت زبان و تعجب گفت:

_مهرا..مهراد تو..تو که مو..مو مو نداری!

خندیدم به چهره ماهش خنده ای تلخ و هیستریکی که بخاطر عصبی بودنم بود، بعد از خنده ام گفتم:

-رائیکا فراموشم نکن.

غمگین شد و ناراحت گفت:

-این حرفو نزن تو بهترن نقاش مزاحم زندگیمی.

هه نقاش مزاحم، مزاحم کلمه ای با شنیدنش از زبان رائیکا زجر می‌کشم ناراحت می‌شم دوست ندارم این حرف و کلمه رو از زبان رائیکا بشنوم دوست دارم بهم بگه دوسم داره دوست دارم بگه که اونم منو می‌خواد اما زهی خیال باطل و اینا خیال و فکری الکی بیش نیستند.

romangram.com | @romangram_com