#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_114


-خب بقیش؟

همونجور عین منگولا زل زدم بهش و گفتم:

-بقیش؟

دستی به موهای بلند و قشنگش که منو محو خودشون کرده بود کشید و گفت:

-آره دیگه دکتر چی گفت؟

انگار الان دوزاریم افتاد که گفتم:

-آها اونو میگی!

باچهره ای غمزده نگاهش کردم و گفتم:

-دکتر گفت دیگه امیدی نیست شیمی درمانی می‌کنیم خوب شدی که هیچ نشدی...

رائیکا با لحن نگرانی: هیس چیزی نشنوما!

لبخندی به روش زدم و پرتقال رو بالا گرفتم و گفتم:

-نمی‌خوری؟

خندید واسه یه لحظه نفهمید با خندش با لبای خندونش دل منم با خودش برد.

romangram.com | @romangram_com