#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_112


محکم خودم به سهیل گرفتم و از جام بلند شدم و گفتم:

-من میرم استراحت کنم کاری داشتین صدام کنین.

سهیل نگران نگام کرد و گفت:

-خودم می‌برمت ازم ناراحت شدی که اینجوری حرف می‌زنی؟

نگاه پر ابهتمو بهش انداختم و گفتم:

-نه ناراحت نشدم فقط کم خونی دارم نباید زیاد کار بکنم یا دعوا.

لبخندی نگران به کنج لبش اومد و گفت:

-معذرت نمی‌خواستم اینجوری بشه.

نمی‌خواستم بیشتر ازین نگرانش کنم و گفتم:

-بچه جون چیزی نیست یه دونه از اون سیب سرخای خوشمزه برام بیاری حله.

لبخندی آرامشبخش زد و گفت:

-مطمئن؟

سرمو به طرفین تکون دادم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com