#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_111
میوه ها رو برداشتم با یه بشقاب و چاقو تا برم کوفت کنم.
رفتم داخل سالن رو به روی تلوزیون با میوه ها نشستم و شروع کردم به خوردن. ما بین این کارام تلوزیونم روشن کردم و زدم شبکه ای که باب اسفنجی نشون میداد والا اسم شبکه رو نمیدونم فهمیدم بهتون میگم تا شمام برید ببینین.
درحال خوردن بودم و به پاتریک نگاه میکردم که سرشو تکون میداد و آب دهنشو همه جای دوربین پخش کرده بود؛ که صدای تخمه شکستن کسی اومد. نگاهی به کنارم انداختم که النا با لبخند خیلی ضایعای کنارم نشسته بود و تخم میشکست. دوباره به صفحه تلوزیون خیره شدم که بوی سرد عطر النا دیوونم کرد خیلی بوی خوبی می داد دوست داشتم الان عطر رو روی خودم خالی کنم.
[خاک بر سر منحرفتون کنن حتما میخواستین به خاطر یه عطر بپرم دختر مردمو بغل کنم؟ شما دیگه منحرفین باهاتون کاری نمیشه کرد]
کمی از تخمه های النا برداشتم و شروع به شکستن کردم که صدای دونفر دیگم اومد!
با تعجب به اطرافم نگاه کردم سهیل هم بهمون اضافه شده بود نگاهی بهشون انداختم و گفتم:
-بچه این دیگه چی بگم بهتون.
سهیل بیخیال نگام کرد و گفت:
-تو که از همه بچه تری اومدی باب و پاتریک و نگاه میکنی.
محو شدم تو کوچه مهسا خاله اینا! راست میگه اول خودم اومدم و نشستم دارم باب نگام میکنم اونوقت به اینا گیر میدم، با لبخند محو تماشای باب اسفنجی بودم که حس کردم گردنم رگ به رگ شد! از درد چشامو واسه چند لحظه بستم و دوباره که باز کردم چشام سیاهی رفت و بدنم بی جون شد خواستم بیوفتم زمین که النا محکم منو کشید تو بغلش و داد زد:
-سهیل داره میاوفته چیکارش کردی.
بدنم بی حس شده بود و حالم خوب نبود. نمیدونم چرا شایدم بخاطر شیمی درمانیه! یا هرچی دیگه فعلا حال ندارم زر بزنم خو بابا. سهیل با قدمای بلندی خودشون بهمون رسوند و با ترس گفت:
-غلط کردم چیشدی؟
romangram.com | @romangram_com