#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_110


با یادآوردن کار دیشب سهیل نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیرخنده که حس کردم سهیل معذب شد النا هم پا به پام می‌خندید و به سهیل اشاره می‌کرد سهیل بدبخت آب شد رفت تو زمین که آقاصالح گفت:

-چتونه؟چرا می‌خندید اگه چیزی هست بگید ما هم بخندیم.

النا گفت:

-نه بابایی یه خنده مصلحتی بود.

آقاصالح دستشو دور شکم تپلش کشید و گفت:

-امشب شام با منه کباب داریم.

همشون خوشحال شدن منم رفتم داخل اتاق تا کلاه گیسمو یکم محکم تر کنم والا اینا که آدم نیستن بفهمن مو رو نباید کشید زود می‌کشن اونوقتم که موهام افتاد زمین پخ پخ می‌شم، با گفتن اینکه میرم لباسامو عوض میکنم رفتم اتاقم. اول کلاه گیسمو برداشتم و گذاشتم کنار بعد لباسامو از تنم دراورد با یه رکابی مشکی و یه شلوارک که تا زیر زانوم می‌رسید پوشیدم و لباسا رو جمع کردم تا بزارم تو لباسشویی تا بشوره، کلاه گیسم رو برداشتم و خیلی آروم گذاشتم تو سرم یه چندتا پنس دخترونه هم برداشته و از زیرشون به موهام وصل کردم تا نیوفته، خیلی راحت از اتاق اومدم بیرون و رفتم داخل آشپزخونه که دیدم آقاصالح با اون شکم تپلش داره برای کباب درست کردن آماده میشه وقتی منو دید گفت:

-چیزی میخوای مهراد جان؟

لبخندی به روش زدم و گفتم:

_خودتونو اذیت نکنین من خودم هرچی بخوام بر می‌دارم کلا راحتم با همه چی.

تک خنده ای کرد و گفت:

-شما صاحب خونه این این حرفا چیه؟

خندیدم و همونجور لبخند زنان رفتم سر یخچال حالا اینجا چی داریم اه اهان میوه چه بهتره میوه تاج سره به کس کسونش نمیدمو به همه کسونش نمیدم یاه یاه باه!

romangram.com | @romangram_com