#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_109
-بزار سرت چون مو نداری.
متعجب نگاش کردم که به سرم اشاره کرد، با تعجب دستی به سر بی موم کشیدم یه چیزی ته دلم هری ریخت. ناراحت زل زدم به کلاه گیس تو دستم و اروم کشیدمش روی سرم مثل یه کلاه دوباره شدم همون مهراد قبلی با همون تیپ و قیافه با خودم تصمیم گرفتم برای همه کباب درست کنم.
وقتی به اقاصالح گفتم گفت:
-خودم درست میکنم نکنه تعریف کبابامو از بابات نشنیدی پسرجون؟ تو باید استراحت کنی.
سری به معنای نه تکون دادم که خندید و گفت:
-آخر چشای باباتو از کاسه در میارم حالا خود دانی بدو برو تو اتاقت دراز بکش و یا روی کاناپه توی سالن دراز بکش و فیلم نگاه کن.
چشمی گفتم و رفتیم داخل که یکی پرید روی اقاصالح و گفت:
-سلام بابایی دلم برات تنگ شد از وقتی بچه دوستت اومده ما رو تحویل نمیگیری.
النای خودشیرین بدبخت بیچاره.
اقاصالح دستی به روی موهای بلندطلایی رنگ دخترش کشید و بغلش بیرون کرد و گفت:
-من همتونو دوست دارم منتها مادرتونو بیشتر.
سهیل با یه سیب سرخ از آشپزخونه اومد و گفت:
-مامان که بحثش جداست.
romangram.com | @romangram_com