#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_108


-صالح از بچگی دلسوز بود اگر کسی جلوش گریه می‌کرد اونم گریه می‌کرد از مردونگی فقط اشکهای بی صداشو به یاد داره.

لبخندی به حرفای بابا زدم.

[وجی: مهراد چرا انقدر لبخند می‌زنی عین آدم حرفتو بزن]

باش دیگه لبخند نمی‌زنم گریه می‌کنم.

اشکام رو پاک کردم به گفته بابا مرد که گریه نمی‌کنه، به بابا گفتم:

-بابا امشب آنلاین باش من میام ایمو با هم صحبت کنیم دلم برای چهره ات تنگ شده.

بابا: چه بهتر می‌تونی با مامانتم حرف بزنی باور نمی‌کنی چقدر از اون روز گریه کرد که چرا حامله شده و مریم اومد بهش گفت که تو بهش گفتی بچه رو خیلی دوس داری و رفتی خوش‌گذرونی اونوقت مامانت دیگه گریه نکرد و خوشحال بود.

گفتم:

-خوبه مامانمم صدا بزنی میخوام باهاش حرف بزنم.

بابا: اوکی خداحافظت پسرم مراقب خودت باش.

-چشم بای.

از بابا خداحافظی کردم و گوشیو دادم آقاصالح و لیوان آبی رو برداشتم و یک نفس سر کشیدم ای جان جیگرم یخ شد؛ چند وقت بود اب نخورده بودم.

آقاصالح کارامو کرد و با تاکیدهای دکتر برگشتیم خونه اما قبل اینکه وارد خونه بشیم آقا صالح خیلی ناگهانی کلاه گیس رو داد بهم و گفت:

romangram.com | @romangram_com