#نقاش_مزاحم_(جلد_دوم)_پارت_107


-سلام پسرم سلام عزیزدل بابا حالت خوبه پسرگلم؟

همونجور که اشک های بی صدا می‌ریختم گفتم:

-آره خوبم بابا خودت خوبی؟ مامان چطوره؟ دلم براتون تنگ شده.

بابا گفت:

-عه نبینم بگی دلتنگمون شدی تو دیگه بزرگ شدی پسرجون الان یه مرد شدی، مامانت خوبه با رادمهر کوچولوی تو شکمش فقط نگرانته.

گفتم: بابا به مامان که چیزی نگفتی؟

بابا دلجویانه گفت:

-نه عزیزکم پسرگلم نمی گم می‌دونم خودت همینو می‌خوای.

چقدرخوبه یکیو داشته باشی که نگران حالت باشه، نگاهی به اطراف انداختم که دیدم آقاصالح هم پا به پام گریه می‌کنه و اشکای بی صدایی از روی گونه هاش سر می‌خوره می‌ریزه پایین، یهو گفتم:

-قربونت برم صالح جون گریه نکن.

حواسم نبود بابا پشت تلفن حرفامو می‌شنوه ادامه دادم:

-الهی دورت بگردم گریه نکن.

بابا ازونور گفت:

romangram.com | @romangram_com