#نقاش_مزاحم_(جلد_اول)_پارت_61
راشا با نیش باز گفت:
-عجقم گمشو بیا پایین، صبحونه مخصوص راشا رو بیا بخور. بدو که سرد میشه بعدش بگو راشا جیرینگ جیرینگ میکنه.
باتعجب گفتم:
-چرا تو صبحونه درست کنی؟ مامان و بابا کجان؟ خدمتکارا نیستن؟
-مامی و بابی رفتن بیرون کار داشتن؛ خدمتکارا رو هم امروز استراحت دادم بهشون.
-آهان خوبه داداش
با غرغر از جام بلند شدم و تختم رو جمع و جورش کردم. رفتم سرویس بهداشتی کارمو کردم و بیرون اومدم. شدید پهلوهام درد میکردن. علتش رو نمیدونم چرا ولی هروز صبح همین موقع پهلوهام درد میکردن مخصوصا پهلوی سمت چپم. بیخیال رفتم و موهام رو برس کشیدم و دم اسبی پشت سرم بستمشون. یه پیراهن آستین سه ربع کرمی رنگ مایل به زرد که خطهای قرمز رنگی هم روش بود رو از توی کمد جلویی برداشتم و پوشیدم. یه شلوار "لی" که جنسش "لی" نبود ولی طرحش از همون بود رو پوشیدم خیلی چسب بود ولی بهم میومد، عاشق این دوتا بلوز و شلوارم بودم. نگاهی به گوشیم انداختم که متوجه شدم نقاش مزاحم یه ده بیست باری زنگ زده بوده.
بیتوجه از اینکه مهراد بهم زنگ زده از اتاق اومدم بیرون.
خیلی آروم و با متانت راه میرفتم. مثل پرنسس، های داخل کارتونای بچهها، موقعی که رسمی حرف میزنن و حرکاتشونم همونجوریه. پدر همیشه دوست داشت بچههاش مغرور و خودخواه باشن؛ سرد و خشن تعلیمشون بدن و همینطورم شد، اما ریما رو نتونستن کاریش بکنن. نمیدونم چرا پدرم انقدر برامون معلم میگرفت تا اخلاقامون رو مثل خودش درست کنه! پدرم توی خونه زیادی سختگیری میکنه؛ اینجوری راه نرو، این چه لباسی پوشیدی برو عوضش کن، میری بیرون مانتو بلند یا چادر سرت کن، نمیخوام بگن دختر شاهرخ خانِ خدایی اینجوری راه میره، نمیخوام پشت سرت حرف بزنن. توی خانوادمون پدرم لحنی مغرور و سرد داره، حتی با مامانم و منم اصلا به هیچ عنوان اخلاقش رو درک نمیکنم. اصلا با پدرم نمیتونم گرم بگیرم و راحت باهاش حرف بزنم. همه ما به جز راشد و رویا اصلا با اخلاق رنگی بابا حال نمیکنیم. شاید چون رویا و راشد دوست دارن مثل بابا باشن، اخلاقشم دوست دارن. همیشه آرزو داشتم تو خوانوادهای به دنیا میومدم که توی شیطنتهاشون رقیب ندارن، همیشه شادن و بخندن، بگن دنیا دو روزه برو بخند، گریه نکن، خودتو عذاب نده، به حرف اینو اون گوش نکن، فقط شاد و سرزنده باشن. کلا از این همه یکنواختیه زندگیم خسته شدم. دوست ندارم با بقیه سرد رفتار کنم یا با اخلاقم برنجونمشون اما متاسفانه هر وقت خواستم با دختری گرم صحبت بشم، پدر گفت در شان خانوادمون نیست دخترمون بلند بخنده و با همه صمیمی بشه، در شان ما نیست همچین دختری داشته باشیم! آخه تا کی خدا! از افکاری که جدیدا برام مثل کابوس شده بودن، دست کشیدم. حتی دلم نمیخواست بهشون فکر کنم.
به راشا نگاه کردم دقیقاً روبه رو نشسته و پراشتها داشت صبحونهای که خودش درستش کرده بود رو میخورد، انگار خیلی هم راضیه از این که پدر و مادرمون الان اینجا نیستن!
داداشم بعد از عمری طولانی، داشت صبحونهای آغشته به آرامش رو میخورد. مطمئن بودم که اونم دوست نداره با حضور پدر سر سفره یا هر جای دیگهای هم کلام بشه. میدونم که پسر شاد و شنگولیه و دوست داره با رفیقاش راحت باشه اما بابا اونو هم از داشتن رفیق محروم کرده. رفیقش پارسال فوت شد و داداشم شکسته شد. رفیقشو خیلی دوسش داشت اما یهویی دوستش تصادف کرد و همونجام تموم کرده بود. راشا هم باهاش بود اما زنده مونده بود، به دست مهراد که اتفاقی نجاتش داده بود و نذاشته بود بیوفته ته دره.
راشا با اشتها و تندتند میخورد، اشتهای منم باز شده بود با اینکه هیچوقت صبحونه نمیخورم ولی این دفعه رو دلم خواست که بخورم. تیکهای از نون تازه و گرم کندم و از املتهای راشا ذرهای ریختم روش و یه خیار شور هم گذاشتم تو دهنم، حس خوبیه بعد از چندین سال یهویی به آرامش برسی. حسی وصفنشدنی داشتم، حسی که دوست نداشتم هیچوقت به پایان برسه، آرامش داشتم، برام لذتبخش بود. از راشا زیر لبی تشکری کردم که باخنده گفت:
-آبجی بخور که دیگه ازین فرصتا گیرت نمیاد ها، خوددانی!
دوباره رفتم توی اتاقم. نمیدونم این اتاقم چی داره که همش منو به سمت خودش میکشه! حس کردم چیزی توی دستم ویبره میره! نگاهی انداختم که دیدم گوشیم زنگ میخوره و اسم نقاش مزاحم روش خودنمایی میکنه.
خیلی دوست داشتم ریجکتش کنم اما یه حسی بهم میگفت، جوابش رو بده و قطع نکن! احساسی شده بودم و بین قلبم و مغزم گیر کردم. قلب میگفت عاشق شو و جواب بده اما مغزم یا عقلم میگفت نه تو نباید عاشق بشی. تو رائیکا خدایی هستی، اون بهت نمیخوره، اخلاقاتون با هم جور نیست، غرورت رو زیر پات له نکن! اما قلبم بازم فریاد میزد؛ جواب بده، عاشقش شو، حرف بزن، باهاش شاد باش و اما باز هم مغزم یا عقلم فریاد میزد؛ نه اینکار رو نکن تو نباید عاشق بشی، تو باید مغرور و سرد و خشن باشی، باید خودخواه باشی، نباید عاشق بشی اونم عاشق کسی که اگه پدرت اخلاقشو ببینه کلمهی نه رو شاخشه. قلبم باز هم در تلاش بود و فریاد میزد به حرفش گوش نکن و جواب بده، تو دوسش داری و به تنوع احتیاج داری. از این یکنواخت بودن زندگیت خسته شدی، وقتشه عاشق بشی و مزه عشق رو بچشی. تصمیم رو گرفتم و قبل از اینکه قطع بشه، با خوشحالی و خوشرویی جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com