#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_147

سورنا: نفس؟ حرف بزن...

سرم رو پایین گرفتم و گفتم:

- برگرد پیش دخترت، ممکنه بهونه بگیره!

سورنا: چی؟ نفس؟

- باید برم...

بازو هام رو توی دست های قویش گرفت. ساعت ۱۰ شب بود و توی همچین خیابونی هر چند دقیقه یکبار ماشین رد میشد و خلوت بود!

سورنا: نفس من دختر ندارم! من اصلا ازدواج نکردم...

با خارج شدن این جمله از دهانش، سرم رو بالا گرفتم و تو دو تیله آبی رنگش خیره شدم.

با لحن ارومی گفت:

سورنا: این دو سال یه هیچ کس غیر از تو فکر نکردم...

برای اولین بار دلم می‌خواست بغلش کنم اما... نمی‌شد!

نا خود آگاه این جمله از دهانم خارج شد:

- دلم برات تنگ شده بود.

سورنا: سوالی که دو سال پیش ازت پرسیدم رو یادته؟

-کدوم سوال؟

romangram.com | @romangram_com