#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_148
سورنا: وقتی مادر بزرگم ازت خواست کنارم باشی، چرا قبول کردی؟
سکوت کردم. نمیتونستم به راحتی حرف بزنم.
سورنا: مجبور بودی؟
ناخودآگاه جمله ای از دهانم خارج شد:
- دوسِت داشتم...
با شنیدن حرفم، انگار چشم هاش زیر بارون برق زدن
سورنا: دوستم داشتی؟
-دوست دارم...
پایان
romangram.com | @romangram_com