#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_146


*نفس*

بابا بعد از تموم شدن حرف هاش، بدون اینکه به سورنا اجازه صحبت کردن بده در رو بست.

تمام مدت پشت در نشسته بودم حرفاشو می‌شنیدم. با دیدنم لبخند تلخی زد و گفت:

بابا این کار را به خاطر خودت کردم...

قطره اشکی از گوشه چشم چکید و روی گونم سر خورد. سرم رو روی پاهام گذاشتم و شروع به گریه کردن، کردم.

دو سال بعد...

بو*سه ای روی گونه علی، شاگرد پنج ساله ام زدم و با لبخند ازش خداحافظی کردم. دو سال تمام مشغول تدریس در آموزشگاه زبان بودم و درس و مدرسه رو ول کردم. یک سال پیش پدرم در راه خونه با ماشین تصادف می‌کنه و او هم منو تنها میزاره...

از اون موقع به خونه ملانی رفتم و تا دو ماه پیش، پیشش زندگی می‌کردم و بالاخره تونستم یه خونه جدا اما نزدیک به خونه ملانی بگیرم و مستقل زندگی کنم.

مشکل ریه هام تقریبا حل شده و اما هنوز هم برای تنفس به کانولا و کپسول احتیاج دارم.

تو این دوسال دایی رفته بود آمریکا و از ملانی شنیدم که آرمان ازدواج کرده!

هنوز هم گاهی به سورنا فکر می‌کنم و تنها حسرت می‌خورم که چرا هیچ وقت از عشقی که بهش داشتم باخبرش نکردن و از همون روزی که بابام بهش گفت دیگه به من نزدیک نشه، ندیدمش تا اینکه...

ساعت کلاسم تموم شده بود با منشی و ملانی مشغول صحبت بودم که صدای باز شدن در آموزشگاه و توجه ام رو جلب کرد! مردی با چهره ای آشنا وارد شد و دختری حدودا ۸ ساله هم همراهش بود.

ملانی: نفس؟

حرفی نزدم و فقط چهره آشنای سورنا خیره شدم. به سمتمون اوند و با دیدن من چشماش از تعجب گرد شد. سریع از آموزشگاه بیرون زدم. هوا بارونی بود و چتر هم همراه من نبود! به سمت خیابان دویدم که دستی از پشت منو به سمت خودش کشید و با دو تیله ی ابی رنگ سورنا رو به رو شدم. تو چشمای آبیش خیره شدم. دلم برای این چشمای آبی که گاهی یواشکی بهش خیره میشدم تنگ‌شده! اشکام بی اراده می ریختن اما زیر بارون دیده نمی‌شدن.


romangram.com | @romangram_com