#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_145

با سرعت از بیمارستان بیرون زدم. به هوای آزاد احتیاج داشتم، روی یکی از نیمکت های توی محوطه نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم.

دکتر گفت امیدوار نباشید اما من هرگز امیدم رو از دست نمیدم، نفس خوب میشه...

بعد از چند دقیقه برگشتم داخل و به سمت اتاق نفس رفتم. پدرش جلوی در اتاق ایستاده بود.

مهرداد: برو ببیش...

بی هیچ حرفی وارد اتاق شدم ماسک اکسیژن روی دهانش بود و چشماش بسته بود. با بسته شدن در چشم های به رنگ خاکستری اش رو باز کرد...

با دیدنم به سرفه افتاد و مایع قرمز رنگی از دهانش خارج شد. سریع از اتاق بیرون زدم و دکتر و صدا کردم.

اجازه ورود هیچ کس رو به اتاق ندادن و کرکره های شیشه اتاقش رو هم پایین کشیدن.

***

دو هفته است که نفس مرخص شده اما هیچ خبری ازش ندارم. هر چقدر به خودش و به پدرش زنگ زدم هیچکس جواب نداد و امروز تصنیم گرفتم تا به خونشون برم.

پدرش در خونه رو باز کردم در جوابم فقط سر تکون داد...

-آقا مهرداد می‌شه نفس رو ببینم؟

به هم نزدیک شد و دست هاش رو روی شونه هام گذاشت و گفت:

آقا مهرداد: ببین سورنا تو پسر خیلی خوبی هستی اما خودت شنیدی که دکتر چی گفت! نفس مدت زیادی زنده نمی‌مونه و...

-و چی؟

مهرداد: نمی‌خوام نفس تمام عمرش رو که زمان زیادی ازش نمونده روصرف کسی غیر از خودش کنه و تو هم برو دنبال کسی بگرد که وسط زندگیت نره واسه همیشه تنهات نزاره... برو و راحتش بزار و خودت رو هم راحت کن.

romangram.com | @romangram_com