#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_143
مادر من؟
بابا و دایی هر دو به سمتم اومدن. بابا شونه هام رو گرفت و مدام تکنم می داد، اما چرا نمیتونستم واکنشی نشون بدم!
*سورنا*
با صدای تلفن از خواب پریدم. نگاهی به صحفه ی گوشی انداختم . " آقا مهرداد" تعجب کردم! این موقع ی شب پدر نفس با من چی کار داشت؟
- الو؟
مهرداد: الو سورنا همین الان خودتو برسوت بیمارستان.
- چی شده؟
مهرداد: نفس... نفس نمیکشه...
در عرض چند ثانیه سریع اماده شدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم.
تمام فکر و ذهنم پیش نفس بود و چند باری نزدیک بود تصادف کنم...
نفس نمیکشید! نه امکان نداره... من مطمئنم حالش خوبه! نفس میکشه!
از ماشین پیاده شدم و به داخل بیمارستان رفتم.
توی راهرو سرگردون بودم که چهره ی پدرش رو از دور دیدم. به سمتش دویدم و رو به روش ایستادم. نشسته و چشم هاش خیس بود.
- آقا مهرداد چی شده؟
دختری که کنارش نشسته بود سرش رو بلند کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com