#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_141
...
به نفس نفس افتاده بودم. حالا دلیل حساسیت های سورنا رو میفهمم و مطمئنم از علاقه ی آرمان با خبره...
در خونه رو باز کردم. بابا روی مبل رو به روی تلوزیون نشسته بود و مشخص بود که حواسش یک جای دیگست!
نشستم کنارش و صداش زدم که برگشت سمتم و با لبخند گفت:
بابا: سلام عزیزم... آناهیتا چی شد؟
- هیچی بابا با نامزدش دعوا کرده بود، یکم ناراحت بود.
بابا: گرسنه نیستی؟
با اینکه نبودم اما ترجیح دادم حداقل چند دقیقه ای کنار پدرم باشم...
***
یک ماه بعد...
از شدت نفس تنگی از خواب پریدم و روی تخت نشستم و بیشتر احساس خفگی کردم.
ماسک اکسیژن رو از کنار تخت برداشتم و کانولا رو از توی بینیم خارج کردم و ماسک رو روی دهانم گذاشتم.
از طبقه ی پایین صدای صحبت کردن می اومد و هر لحظه صدا بلند تر می شد!
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در اتاق و بازش کردم. با شنیدن صدای دایی نویان تعجب کردم! این موقع ی شب اینجا چی کار می کرد؟
پشت نرده ها نشستم و مشغول تماشای دعواش با بابام شدم.
romangram.com | @romangram_com