#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_140


- نمی‌دونم فقط گفت سریع خودم رو برسونم...

چه دروغ گویی شدم جدیدا!

سویچ رو برداشتم و رفتم توی حیاط، سوار ماشین شدم و به سمت آدرسی که آرمان داده بود، راه افتادم.

از ماشین پیاده شدم و به دور و اطراف نگاهی انداختم. چشمم به پسری هیکلی با چشم های طوسی، پوست تیره و موهای مشکی افتاد که بهم خیره شده بود. سعی کردم به رو خودم نیارم و توجهی نکنم.

-کجایید؟

آرمان: پشت سرتونم...

برگشتم و با چهره ی همون پسر چشم طوسی رو به رو شدم. چهره ی قشنگی داشت اما سعی کردم زیاد بهش خیره نشم.

تلفن رو قطع کردم و روی یکی از نیم کت های پارک نشستم و بهش اشاره دادم تا بشینه. می خواستم سریع حرفش رو بزنه و دوست نداشتم وقت زیادی رو باهاش بگذرونم.

آرمان: پارسال شب تولد دختر خیالتون، ملانی رو به یاد دارید؟

- بله...

آرمان: اونشب می‌خواستم بیام باهاتون همکلام بشم اما خواهرم سارینا اجازه نداد.

-خب؟ تمام حرفتون توی این مدت همین بود؟

آرمان: نه راستش... اون شب دلیل داشتم برای صحبت کردن با شما.

-دلیلتون چی بود؟


romangram.com | @romangram_com