#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_139
گرسنه نبودم و با اینکه کنجکاو بودم دلیل عصبانیتِ بابا رو بدونم، اما ترجیح توی اتاق بمونم.
تلفنم رو چک کردم، یک پیام از طرف یک فرد ناشناس داشتم. پیام رو باز کردم:
: سلام خانم پویا، راد هستم.
راد؟ ارمان راد؟ مگه توی لیست سیاه نبود! دوباره به شمارش نگاه کردم، با شماره ی دیگه ای پیام داده بود... خواستم بیخیال بشم اما تصمیم گرفتم این بار جوابش رو بدم و ببینم چی کار داره!
خواستم جواب پیامش رو بدم که زنگ زد!
- الو؟
آرمان: لطفا قطع نکنید...
-قطع نمی کنم به شرط اینکه کارتون رو بگید
آرمان: می تونید بیاید پارک (...)
- خیله خب باشه من تا چند دقیقه ی دیگه اونجام...
این رو گفتم و تلفن رو قطع کردم. به سورنا قول داده بودم که حتی جواب تلفن های آرمان رو ندم، اما بالاخره باید میفهمیدم چی کار داره که بعد از چند ماه هنوز هم بیخیال نشده!
دوباره لباس هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون زدم. بابا با دیدنم تعجب کرد و گفت:
بابا: کجا میری؟ مگه تازه بیرون نبودی!
- شرمنده بابا برای آناهیتا یک مشکلی پیش اومده باید برم.
بابا: چه مشکلی؟
romangram.com | @romangram_com