#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_138
-دارم فکر میکنم.
سورنا-به چی؟
-به همه چیز.
سورنا دیگه حرفی نزد. به فکر این بودم که سورنا با خودش فکر میکنه من مجبور شدم به مادرجون قول بدم یا واقعا دوسش دارم!
سورنا-نفس؟
-بله؟
سورنا-چرا به مادربزرگم قول دادی؟
حس کردم سورنا ذهنم رو خونده...
حرفی برای گفتن نداشتم. داشتم اما نمی تونستم بگم.
نمیتونستم راحت توی چشم هاش خیره بشم و بهش بگم که دوسش دارم. باید با پدرم هم حرف میزدم.
سورنا من رو رسوند خونه و رفت. در رو با کلید باز کردم و وارد شدم.
بابا توی حیاط بود و مشغول حرف زدن با تلفن بود. از طرز حرف زدنش مشخص بود که کاملا عصبیه!
با دیدن من لبخندی زد و سعی کرد طوری رفتار کنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما باز هم یه اتفاقی افتاده بود و من ازش بی خبرم...
رفتم توی اتاقم و لباس هام رو عوض کردم.
romangram.com | @romangram_com