#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_137
سورنا-مادر...
وسط حرفش پرید و گفت:
مادرجون-ساکت باش پسرم.
سورنا چشمی زیر ل**ب گفت و سکوت کرد.
مادرجون-نفس؟
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم.
مادرجون-قول میدی؟
اگر میگفتم نه, هم خودم پشیمون میشدم و هم سورنا و مادرجون رو نا امید میکردم.
اما اگر می گفتم قول میدم...
لبخندی زدم و گفتم:
-قول میدم...
من رو به سمت خودش کشید و بو*س*ه ای روی پیشانی ام زد.
***
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به فکر یک ساعت پیش افتادم.
سورنا-چرا ساکتی؟
romangram.com | @romangram_com