#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_136
با لبخند بهم خیره شده بود. قطره اشکی از چشمم چکید.
مادر جون همچنان با لبخند به من نگاه می کرد. نگاهم رو ازش گرفتم و به سورنا دوختم. اون هم با لبخند نگاهم می کرد.
الان باید چی کار میکردم؟
منم از علاقم میگفتم؟
یا فقط سکوت میکردم؟
با صدای مادر جون به سمتش برگشتم و توی چشم هاش نگاه کردم.
مادرجون-نفس جان؟
بغض داشتم. میترسیدم حرف بزنم و دیگه نتونم جلوی گریه ام رو بگیرم.
با صدایی که از تَهِ چاه می اومد گفتم:
-جانم مادر جون.
مادرجون-قول بده همیشه کنارش می مونی!
سرم رو پایین انداختم. چی باید میگفتم؟
ادامه داد:
مادرجون-حتی اگر دوسش نداری، قول بده کنارش بمونی.
romangram.com | @romangram_com