#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_135

چند روز پيش درباره ي نفس با مادرجون حرف زده بودم و اصرار داشت که نفس رو ببينه.

با خودم گفتم شايد اين يه فرصت باشه تا بتونم نفس رو از حسي که نسبت بهش دارم، با خبر کنم.

مادرجون دست هاش رو برام باز کرد. به سمتش رفتم و توي آغوشم کشيدمش.

با لبخند به نفس خيره شد و دستش رو رو به نفس دراز کرد.

نفس آروم و با ترديد به سمت مادر جون اومد و دستش رو توي دست هاي مادر جون گذاشت.

مادرجون-بالاخره اومدي!

قطره اشکي از گوشه ي چشم مادر جون چکيد.

نفس در جوابش فقط لبخند زد.

براي گفتم حرفم ترديد داشتم، اما بالاخره که يک روزي بايد مي‌گفتم.

-مادرجون، بهتون گفته بودم يک روز دختري که دوسش دارم رو ميارم پيشتون.

رو به نفس گفت:

مادرجون-خوش اومدي عزيزم.

*نفس*

سعی داشتم طوری جلوه بدم که انگار از علاقه ی سورنا بی‌خبرم, اما نمی‌شد... توان این رو نداشتم که نشون بدم من از همه چیز بی خبر هستم.

دست مادر بزرگه سورنا یا به قول خودش مادر جون رو به سمت صورتم آوردم و روی دستش رو ب*و*سیدم.

romangram.com | @romangram_com