#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_134
سورنا-حالت خوبه؟
-اوهوم.
ماشين رو کنار يه خونه اي که بيشتر شبيه به عمارت بود، پارک کرد.
سورنا-پياده شو.
هر دو پياده شديم. در ماشين رو قفل کرد و با کليد در خونه رو باز کرد.
رفتم داخل و بعد از من هم سورنا وارد شد. يک حياط بزرگ تقريبا شبيه به حياط خونه ي خودمون، پر از درخت و گل و کلي گياه
اما از حياط خونه ي ما خيلي بزرگ تر بود.
سورنا-يه نفر هست که ميخواد ببينتت.
با اين حرف سورنا از حرکت ايستادم و بهش خيره شدم.
سورنا-چرا وايسادي؟ بيا نترس مادر بزرگمه... قبلا بهت گفته بودم.
نفسي از سر آسودگي کشيدم و راه افتادم.
در ورودي سالت رو باز کرد و هردو داخل رفتيم.
پير زني حدودا 70 ساله روي يک مبل توي سالن نشسته بود. با وارد شدنمون لبخند مليحي روي لبش نشست و دست هاش رو رو به سورنا باز کرد.
"سورنا"
romangram.com | @romangram_com