#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_130


سورنا-نفس اومدم تا با خودم ببرمت يک جايي

-کجا؟

سورنا-يک جا.

-تا ندونم کجاست باهات نميام.

سورنا-من تا حالا جاي بدي بردمت؟

با مکث گفتم:

-خب...نه

سورنا-پس اين بار رو هم بهم اعتماد کن.

از روي مبل بلند شدم. با بلند شدن من پدرم با سيني و دو ليوان شربت وارد سالن شد.

بابا-نفس مي‌خوري؟

با لبخند جواب دادم:

-نه بابا ممنون.

از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. درِ کمد رو باز کردم و نگاهي به لباس ها انداختم.

يک مانتوي جلو بازِ سفيد, زير مانتويي و شلوار مشکي و شال سفيد از توي کمد بيرون آوردم و مشغول پوشيدن شدم.


romangram.com | @romangram_com