#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_131
آرايش ملايمي کردم. تلفنم رو برداشتم و از اتاق بيرون رفتم.
پايين پله ها که رسيدم بابا جلوم رو گرفت و گفت:
بابا-نفس مي دونم بهش اعتماد داري... ولي مراقب خودت باش.
-چشم بابا.
بو*سه اي روي پيشونيم زد و کنار رفت.
نگاهي به سر تا پاي سورنا انداختم. شلوار مشکي و پيرهن سفيد!
به طور اتفاقي لباس هامون باهم ست شده بودن.
از بابا خداحافظي کرديم و از خونه بيرون رفتيم.
هر دو نشستيم توي ماشين. سورنا ماشين رو روشن کرد و راه افتاد. دستم و بردم سمت ضبط و آهنگ ها رو بدون اينکه اجازه بدم حتي خواننده يک کلمه بخونه، رد ميکردم.
سورنا دستم رو گرفت و مانع ام شد. لحظه اي حس کردم تمام بدنم سوخته.
شيشه رو پايين کشيدم و سورنا هم دستم رو ول کرد.
-چرا نزاشتي رد کنم؟
باز هم حرفي نزد و خودش مشغول رد کردن آهنگ ها شد.
باز هم حرفي نزد و آهنگ ها رو رد کرد.
کجا بايد برم
romangram.com | @romangram_com