#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_129
لبخندي روي لبش نشست و گفت:
بابا-آره عزيزم بيا پايين.
-باشه شما بريد منم ميام...
دو ماه سعي کردم با سورنا سرد برخورد کنم و ازش دور باشم تا شايد از من برنجه و ديگه سراغم نياد اما...
بلند شدم و با مزاحم هميشگي از اتاق بيرون رفتم. از پله ها پايين رفتم و وارد سالن شدم.
سورنا با ديدنم از روي مبل بلند شد.
سورنا-سلام.
-سلام...
نشستم رو به روش و کپسولم رو کنارم گذاشتم.
سورنا-حالت چطوره؟
-خوبم...
سورنا-شکر منم خوبم
-خودتو مسخره کن.
سورنا-من مسخره ات کردم؟
-شايد.
romangram.com | @romangram_com