#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_128
آرمان چي؟
ذهنم از هر موضوعي خالي کردم. پتو رو روي خودم کشيدم و بعد از چند دقيقه خوابم برد.
2 ماه بعد
دو ماه بدون هيچ درد سري از جانب آرمان، گذشت و حال نفس هم تقريبا خوب بود.
اما همچنان مثل دو ماه پيش سرد بود. در طول اين يک ماه هر وقت باهاش صحبت ميکردم به سردي جواب ميداد.
مهر بود و نفس مشغول درس خوندن بود و من کمتر مي ديدمش.
"نفس"
کتاب هام دور و برم پخش بودن و سرم توي کتاب بود. با صداي در اتاقم چشمم رو از نوشته هاي کتاب گرفتم.
بابا-نفس؟
-جانم بابا؟
بابا-بيا پايين عزيزم يک نفر ميخواد تو رو ببينه.
-کي؟
بابا-سعادت.
-سورنا؟
romangram.com | @romangram_com