#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_124


آناهيتا-راستي نفس؟

-هوم؟

آناهيتا-از داييت چه خبر؟

ماسکم رو برداشتم و گفتم:

-خبري ندارم، از بعد از دعواي اون روز بابا اجازه نداد باهاش صحبت کنم.

آناهيتا-فکر نمي‌کردم مهري جون بخواد محرومت کنه!

-مهري جون کيه؟

آناهيتا-ديگه داره باورم مي شه بالا خونت رو اجاره دادي... مهري جون ديگه مهرداد جون رو مي گم.

تک خنده اي کردم و گفتم:

-آناهيتا خاک تو سرت ( مکثي کردم و دوباره گفتم) خاک تو سرت.

آناهيتا-يک بار ديگه بگو.

محکم زدم رو پاش و گفتم:

-آنا خاک تو سرت.

با آخرين خاک تو سرتي که گفتم زد زير خنده.


romangram.com | @romangram_com