#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_123
-بيخيال، تو چه خبر؟
آناهيتا-منظورت اينه که چه خبر از نامزد گرامي و ...
-حالا هر چي، کي هست؟ کارش چيه؟
آناهيتا اومد سمتم و گونه ام رو کشيد و گفت:
آناهيتا-فضول خودم، سپهر کريمي 25 ساله اهل تهران و...
-25؟
آناهيتا-آره مگه چيه! هيچي نگو خب داشتم مي گفتم... آهان استاد دانشگاه هم هست.
-سنش يکم زياد نيست؟
آناهيتا-مهم عقله عزيزم.
-اگه مهم عقله که فکر کنم ديگه خيلي اختلاف سني باهم دارين.
آناهيتا-بي ادب يعني مي گي سن عقليش زير 18 ساله؟
-نه عزيزم تو سن عقليت زير 5 ساله... بگو ببينم، دوسش داري؟
آناهيتا-ميگم خنگ شدي ميگي نشدم، اگه نداشتم که با 7 سال اختلاف سني قبول نمي کردم
-اوهوم...
حرف ديگه اي براي گفتن نداشتم. ماسکم رو روي دهانم گذاشتم و از پنجره به حياط خيره شدم.
romangram.com | @romangram_com