#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_122
آناهيتا-چند وقته ميشناسيش؟
-حدودا يک ماه.
آناهيتا-از نظر من بهش بگو
-چي؟
آناهيتا-ميخواي هر روز چندين حمله و شوک عصبي بهت وارد بشه! بهش بگو ضرر نمي کني
-اما اون...
آناهيتا-بهت اطمينان ميدم اونم همچين حسي رو نسبت به تو داره.
سرم رو به پنجره ي اتاقم تکيه دادم گفتم:
-چرت نگو آنا.
آناهيتا-چرت نميگم عزيزم اون آقايي که من امروز ديدم مطمئن باش مدت هاست به تو علاقه مند شده.
-منظورت چيه؟
آناهيتا-وقتي به پدرت گفتم حالت خوب نيست رنگ از روش پريد و خواست بلند شه بياد تو اتاق که بابات جلوش رو گرفت.
-چي ميگي؟
آناهيتا-اه نفس چقدر خنگ شدي!
romangram.com | @romangram_com