#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_121
-بعدا بهت توضيح ميدم.
تمام مدت ايستاده بودم و حرف هام رو مي زدم... اما تنگي نفس باعث شد تا روي زمين خم بشم و دستم رو روي گلوم بزارم.
آناهيتا به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و سعي کرد بلندم کنه.
آناهيتا-نفس خوبي؟ چت شده؟
منو گذاشت روي تخت و خودش با سرعت از اتاق بيرون رفت.
بعد از چند ثانيه پدرم و آناهيتا وارد اتاق شدن.
سورنا بينشون نبود. شايد بعد از اومدن آناهيتا اون رفته بود و يا شايد نرفته بود. اصلا نگراني و اهميت به کسي مثله من اون هم از جانب سورنا دليلي نداشت.
بابا-چي شده؟
آناهيتا-داشت حرف ميزد يهو خم شد روي زمين و دستش رو روي گردنش گذاشت.
بابا-آناهيتا از توي کمد کپسولش رو بياد.
آناهيتا با سرعت به سمت کمدم رفت و کپسول رو آورد و به دست بابام داد.
بابا کانولا رو از توي بينيم دراورد و ماسک اکسيژن رو روي دهانم گذاشتم.
آناهيتا-حالش خوبه؟
بابا-چيزيش نيست دچار تنگي نفس شده، عاديه و اگر حالش بد شد مي برمش بيمارستان.
***
romangram.com | @romangram_com