#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_120


بعد از حدودا ربع ساعت حس کردم نفس کشيدن از 15 دقيقه ي پيش برام سخت تر شده.

يهو در اتاق باز شد و آناهيتا اومد داخل و سريع به سمتم اومد.

آناهيتا-سلام بر نفسه خودم خوبي؟ مبارکه!

-بشين کارت دارم.

آناهيتا-منم خوبم، نگفته بودي خبريه کلک!

-خداروشکر، بشين کارت دارم.

هيچ وقت اينجوري باهاش حرف نزده بودم و حق مي‌دادم بهش که بخواد تعجب کنه.

آناهيتا-چيزي شده؟

-پسري که پايين بود رو ديدي؟

آناهيتا-آره خب... خبريه نفس؟

-ببين آناهيتا بايد درباره ي يک مسئله اي باهات حرف بزنم.

آناهيتا-ببين نفس اگه همين الان زبون باز نکني مو تو سرت نميمون،هر چند همين الان هم مويي تو سرت نيست.

-هوف، بهت ميگم ولي تو قبلش برو پدرم و صدا کن.

آناهيتا-چرا خودت صداش نمي‌کني؟


romangram.com | @romangram_com