#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_119
از اين که ممکن بود سورنا به من علاقه مند بشه ترس داشتم. زندگي من به يک کپسول وابسته بود.
عاشق همچين دختري بودن ريسک محسوب مي شد.
دختري که هر لحظه ممکن بود نباشه
دختري که بيشتر شب هاي زندگي اش رو توي بيمارستان گذرونده.
اگه سورنا واقعا عاشق من باشه...
نه اين امکان نداشت. هيچ کس عاشق يه همچين دختري نميشه.
تو اين يک هفته کم تر با سورنا حرف زده بودم. حدس مي زدم که با خودش فکر کرده به خاطر دادي که زده بود باهاش سرد شدم اما...
ميخواستم سعي کنم از علاقم بهش کم کنم.
هرگز پيش نيومده بود که تا اين حد به يک پسر وابسته بشم و يا حتي...
و يا حتي بخوام حس کنم که عاشقش شدم.
بايد کم تر بهش نزديک مي شدم.
سورنا-دوسش دارم...
سرم رو محکم به ديوار کوبيدم. نفسم بند اومده بود.
رفتم سمت تلفنم و به آناهيتا پيام دادم تا سريع تر خودش رو برسونه.
آناهيتا توي بيشتر لحظات شاد و غمگين زندگيم کنارم بود و از بيشتر موضوعات زندگيم از جمله جدايي خانواده ام با خبر بود و الان هم يکي از لحظاتي بود که بهش احتياج داشتم.
romangram.com | @romangram_com