#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_118


مهرداد-و چي؟

-و...

نتونستم حرفم رو کامل کنم. شايد از شرم و خجالت بود و يا از ترس اين که با شنيدن حرفم عصباني بشه.

تمام مدتي که صحبت مي کردم, آقا مهرداد با لبخند بهم خيره شده بود. انتظار اخم و يا حتي پريدن وسط حرفم رو داشتم.

اما فقط لبخند مي زد و با دقت به حرف هام گوش مي‌داد.

"نفس"

روي زمين نشستم. گيتارم رو کنارم گذاشتم و سرم رو به ديوار تکيه دادم.

به نفس نفس افتاده بودم. ضربان قلبم بالا رفته بود. تو شوک حرف هايي که سورنا به پدرم زده بود، بودم.

از همون موقع اي که با پدرم تماس گرفته بود کنار در نشستم تا حرف هاشون رو بشنوم.

مهرداد-دوسش داري؟

حرفي از جانب سورنا نشنيدم.

احتمال مي‌دادم با اشاره جوابش رو به پدرم داده بود.

مشتي به کف اتاقم زدم و از روي زمين بلند شدم و ايستادم.

چرا حرف نمي‌زد؟ شرم داشت؟ مي‌ترسيد؟


romangram.com | @romangram_com