#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_117
اومد توي سالن و نشست رو به روم و سيني چايي رو هم گذاشت روي ميزي که بينمون بود.
مهرداد-راستش نفس خونست اما توي اين ساعت از روز هميشه توي اتاقشه و مشغول کاراي موسيقي.
-موسيقي؟
مهرداد-آره نوشتن آهنگ و از اين جور چيز ها
-نگفته بود موسيقي کار ميکنه.
مهرداد-از دوران بچگي ( مکثي کرد و ادامه داد) و البته بعد از اون اتفاق توي کلاس هاي گيتار شرکت مي کرد... خب پسرم، مي شنوم.
- مي خوام درباره ي خودِ نفس باهاتون صحبت کنم... لطفا بزاريد حرف هام تموم بشه و بعد هر چي که خواستيد بگيد!
لبخندي زد و گفت:
مهرداد-ميشنوم.
نفس عميقي کشيدم و شروع به صحبت کردن، کردم:
-حدودا يک ماهي هست که نفس رو مي شناسم... اولين باري که ديدمش توي يکي از کافي شاپ هاي شهر مشغول کتاب خوندن بود و اون روز من با خواهرم رفته بودم. بعد از اين که از کافي شاپ زدم بيرون دوست داشتم دوباره از نزديک ببينمش، هيچ اسم و نشانه اي هم بهم نداده بود.
دفعه ي بعد که ديدمش هردو پشت يه ميز نشستيم و باهم حرف زديم. از همون لحظه حس عجيبي بهش داشتم.
يک هفته اي گذشت و من در طول اون يک هفته به خاطر مرگ خواهرم نتونسته بودم براي ديدنش به همون کافي شاپ برم.
بعد از يک هفته که دوباره ديدمش و حس کردم تمام ناراحتي اي که داشتم رو فراموش کردم.
صحبت کردن با نفس به طرز عجيبي بهم آرامش ميداد و دوست داشتم ساعت باهاش حرف بزنم و از اين آرامش برخوردار باشم. تو اين مدت بيشتر باهاش صميمي شدم و...
romangram.com | @romangram_com