#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_116


يک هفته از آخرين باري که با نفس بيرون رفته بودم مي‌گذره. از همون روزي که سرش داد زدم باهام سرد شده و کم تر از قبل حرف مي‌زنه.

تو راه خونه ي نفس بودم. مي‌خواستم با پدرش صحبت کنم. تو اين مدتي که شناخته بودمش مرد کاملا منظقي بود و شايد صحبت کردن باهاش بهترين راه بود و البته قصد اين رو نداشتم که از منظقي بودنش و آزادي که در اختيار نفس گذاشته‌، سوء استفاده کنم.

از قبل هم باهاش تماس گرفته بودم و گفتم که مي خوام برم خونشون و باهاش صحبت کنم.

آيفون رو زدم و در بعد از چند ثانيه باز شد. رفتم داخل و در رو هم بستم.

خونه ي جديدي که توش بودن بر خلاف قبلی، خونه ي ويلايي بود.

يک حياط حدودا 70 متري و يک باغچه کنار حياط و درخت هايي که دور تا دور حياط رو گرفته بودن. فضاي دلنشيني داشت و دلم مي‌خواست ساعت ها با نفس توي اين حياط قدم بزنم.

پدر نفس، آقاي پويا از در ورودي وارد حياط شد و استقبال گرمي کرد.

مهرداد-خوبي سورنا؟

-ممنون به خوبي شما.

هردو وارد خونه شديم.

آقاي پويا يا بهتره بگم مهرداد، من رو به نشستن دعوت کرد.

رفت توي آشپزخونه و مشغول ريختن چايي شد.

مهرداد-گفتي که مي‌خواي تنهايي حرف بزنيم!

-آره اگه نفس توي اين بحث شرکت نکنه فکر کنم بهتر باشه.


romangram.com | @romangram_com