#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_115

تو شوک حرفش بودم. روزي که به خونش رفته بودم, همه چيز خوب به نظر مي‌رسيد. البته به نظر مي‌رسيد.

در طول سه چهار روز من با آرمان دعوا کرده بودم, خانواده ي نفس از هم جدا شدن و کلي اتفاق ديگه...

-نفس اگر شماره ي ناشناسي بهت زنگ زد و آرمان بود سريع قطع مي‌کني و مي زاريش توي ليست سياه.

نفس-چرا؟

-چون من مي‌گم.

نفس-داري بهم دستور ميدي؟

-تو فکر کن دستور ميدم.

نفس-از اينکه يه نفر بهم دستور بده خوشم نمياد و عمل هم نمي‌کنم.

با صداي بلند تري گفتم:

-به هيچ وجه نبايد با آرمان هم کلام بشي.

با چشم هايي که تعجب توش موج مي‌زد بهم خيره شده بود. حتما انتظار نداشت که به خاطر يه مزاحم تلفني اينقدر بهم بريزم و بخوام سرش داد بزنم.

سرش رو انداخت پايين و حرفي نزد.

-معذرت مي‌خوام.

در جوابم سکوت کرد و دوباره شروع به بازي با انگشت هاش, کرد.

***

romangram.com | @romangram_com