#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_114
نفس فقط 17 سالش بود و حتی من هم به این فکر نمیکردم که بخوام بهش پیشنهاد ازدواج بدم.
از اون روز با آرمان به مشکل برخوردم و حرف هایی که الان درباره اش زد بیشتر ذهنمو درگیر کرد.
امروز اومدم دنبالش تا درباره ی علاقم باهاش صحبت کنم. یک لحظه یاد خونشون افتادم.
-راستی نفس خونتون رو عوض کردین!
چند ثانیه سکوت کرد و گفت:
نفس-آره خب مجبور شدم.
با یه حالت خاصی این جمله رو گفت که مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده.
-چیزی شده؟
نفس عمیقی کشید و حرفی نزد.سرش رو انداخت پایین و با انگشت هاش بازی کرد.
-نفس نمیگی چی شده؟
نفس-پدر و مادرم...جدا شدن.
از چیزی که شنیدم تعجب کردم.توی سه روز چه اتفاق هایی میتونست بیفته!
-یعنی چی که جدا شدن؟
-یعنی طلاق گرفتن و الان با پدرم زندگی میکنم.
romangram.com | @romangram_com