#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_112
آرمان راد!چقدر اسمش برام آشنا بود.کمی به مغزم فشار آوردم و یادم اومد این همون مزاحم تلفنی بود که چندین بار زنگ زده بود و قصد داشت من رو از نزدیک ببینه.
سورنا-چرا سکوت کردی؟
-چه مشکلی؟
سورنا-بعدا بهت میگم.
-راد! ببینم این آرمانی که میگی خواهر نداره؟
سورنا-آره چطور؟
-فکر کنم میشناسمش.
با تموم شدن جملم سورنا پاش رو روی ترمز گذاشت و ماشین رو نگه داشت و منتظر بهم خیره شد.
-چیه؟
سورنا-از کجا میشناسیش؟
-چند باری تلفنی مزاحم شده بود و...
وسط حرفم پرید و گفت:
سورنا-و چی؟
از دست های مشت شدش که روی پا هاش بودن مشخص بود که عصبانیه.
romangram.com | @romangram_com