#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_108


جایی که زندگی می‌کردم تا سه روز پیش خونم بود و الان دیگه خونه ی مادرم بود. بعد از طلاق با پدرم توافق کرد تا در عوض مهریه خونه رو به مادرم بده و بعد از اون منو پدرم به یک خونه ی جدید اومدیم.

شال و مانتوم رو دراوردم و توی کمد آویزونش کردم. رفتم سراغ چمدونم و درش رو باز کردم و شروع به چیدن لباس ها و وسایلم توی کمد شدم.

حالا دیگه پیشه پدرم زندگی میکنم و کمتر از قبل مادرم رو می‌بینم . هرچند فکر میکنم دیگه برای مادرم ارزشی ندارم.

اگر داشتم موقعی که پدرم گفت نفس باید پیش من زندگی کنه اعتراض می‌کرد اما هیچ کاری نکرد.

سورنا هنوز از هیچ چیز این مسائل با خبر نبود و حتی بهش نگفته بودم که خونمون رو عوض کردم.

در واقع پیش نیومده بود که بهش بگم. توی این سه چهار روز هیچ کدوم به هم زنگ نزده بودیم.

تلفنم رو از توی کیفم درارودم و شماره ی سورنا رو گرفتم. بعد از چند بوق جواب داد.

سورنا-الو؟

-الو سلام...

سورنا-سلام، خوبی نفس؟

-اوهوم...اصلا زنگ نزن باشه؟

سورنا-چون تو میگی باشه زنگ نمی‌زنم .

-پوفـ چه خبر؟

سورنا-خبری نیست، خونه ای بیام دنبالت؟


romangram.com | @romangram_com