#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_107
هميشه بابا و مامان کنار هم مينشستن اما اينبار با فاصله از هم نشسته بودن.شايد اين کارشون بي دليل بود اما توي اينخونه هيچ کاري بي دليل نبود.
بابا شروع به صحبت کرد و من فقط سکوت کردم و ترجيح دادم هيچ سوالي نپرسم تا کامل حرف هاش رو بزنه...
***
در اتاقم رو محکم بستم و بهش تکيه دادم. آروم سر خوردم روي زمين و زانو هام رو بـ*غـل کردم و شروع به گريه کردن، کردم.
بعد از چند دقيقه گريه کردن نفهميدم کي خوابم برد.
صبح با سر درد شديد از خواب بيدار شدم. هنوز هم همون جاي ديشبيم، جلوي در اتاقم بودم. اين نشون ميداد ديشب هيچ کس توي اتاقم نيومده و بالاخره براي يک بار هم که شده گذاشتن تنها باشم.
تا سه روزه ديگه قرار بود پدر و مادرم از هم جدا بشن و من فقط پيش يک نفرشون ميتونستم زندگي کنم.
تمام مدتي که بابا داشت حرف ميزد فقط سکوت کرده بودم و به حرفاش گوش ميدادم.
پدر و مادرم باهم مشکل داشتن. از اول ازدواجشون به اجبار بود و هرکدوم خواسته ي ديگه اي داشتن و تنها چيز مشترک بينشون من بودم. تنها من بودم که پدر و مادرم هردو بهش علاقه مند هستن و عاشقانه دوستش دارن.
چقدر سخت اين سال ها براي خانوادم گذشت. اونا باهم مشکل داشتن و من در تمام طول زندگيم فکر ميکردم پدر و مادرم عاشق همديگه هستن و کنار هم خوشبختن اما...
چمدونم رو گذاشتم روی زمین و به اطرافم نگاهی انداختم.یک سالن 50 متری, آشپزخونه و دو تا اتاق خواب هم طبقه ی بالا.
بابا-راضی هستی؟
بدون هیچ حرفی فقط سرم رو تکون دادم و با چمدونم به طبقه ی بالا رفتم.طبقه ی دوم دوتا اتاق خواب رو به روی هم داشت. به سمت اتاقی که سمت راستم قرار داشت، رفتم. درش رو باز کردم و وارد شدم.
یک اتاق با وسایل و کاغذ دیواری به رنگ آبی
همه چیز آماده بود و فقط مونده بود وسیله هایی که از خونه ی قدیمی آورده بودم رو توی کمد جا بدم.
romangram.com | @romangram_com