#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_106
سورنا-ممنون.
بابا به سمت مبل توي سالن اشاره کرد و سورنا رو دعوت به نشستن کرد.
هردو نشستن روي مبل و منو مامان هم رفتيم توي آشپزخونه.
مامان-خب؟
-خب گفتم که...
وسط حرفم پريد و گفت:
مامان-قابل اعتماده؟ فقط همين نفس ميخوام بتوني بهش اعتماد کني...شايد از يه جايي به بعد نتوني به منو پدرت تکيه کني
متوجه ي حرفاي مامانم نميشدم. درسته سورنا خيلي قابل اعتماد بود. اما اينکه يه روزي نميتونستم به پدر و مادر تکيه کنم...
-قابل اعتماد هست ولي...
مامان-فعلا هيچي نگو عزيزم بعدا حرف ميزنيم.
ساعت 10 شب بود و تقريبا نيم ساعت از رفتن سورنا ميگذشت.
لباس هاي بيرونيم رو عوض کردم و رفتم توي سالن و نشستم رو به روي بابا و مامان
-مثله اينکه چيزي ميخواستين به من بگين
بابا-اره عزيزم بايد درباره ي يه موضوعي باهم حرف بزنيم.
romangram.com | @romangram_com