#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_105
از آسانسور خارج شديم و رو به روي در واحدمون وايساديم.در خونه نيمه باز بود.
به سورنا گفتم تا چند لحظه بيرون وايسه و بعد بهش ميگم که بياد داخل.
در رو باز کردم و رفتم توي خونه و سلام کردم.مامان و بابا هم با لبخند جواب سلامم رو دادن
مامان-بابات گفت ميخواي يک نفر رو بهمون معرفي کني.
ميکنم، ولي اولش ميخوام بهتون بگم که خيلي زود واکنش نشون نديد.
مطمئن بودم استرس توي صورتم موج ميزد. مامان به سمتم اومد و لبخندي زد.
در خونه رو کامل باز کردم تا سورنا وارد خونه بشه.
اولش مامان و بابا با ديدن سورنا جا خوردن. مطمئن بودم که انتظار ديدن يه دختر رو داشتن.
سورنا به پدر و مادرم سلام کرد و اونا هم با لبخند جوابش رو دادن. صبر کن ببينم!با لبخند؟ بر خلاف تصورم مامان و بابا با لبخند و خوشروئی جواب سورنا رو داده بودن.
-ايشون آقاي سعادت هستن حدودا يک ماهي هست که ميشناسمون.
سورنا و بابا هردو جلو رفتن و باهم دست دادن.
بابا-خوشبختم از آشناييت پسر جان
سورنا-منم همينطور آقاي پويا.
و باز هم لبخند...چقدر اين روز ها بابا و مامانم لبخند ميزنن. حالا اين به کنار لبخند زدن خيلي هم خوبه ولي با اينکه پدر و مادرم منظقي هستن الان انتظار داشتم با عصبانيت و اخم با سورنا برخورد کنن.
مامان-خوش اومدي پسرم.
romangram.com | @romangram_com