#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_104


-آره پدر و مادر من آدماي منطقي هستن اگه درباره ي تو بهشون بگم خيلي بهتر از اينه که بعدا خودشون بفهمن و اشتباه فکر کنن.

سورنا-من با اين موضوع مشکلي ندارم, هرجور خودت ميدوني نفس جان.

با شنيدن اسمم از زبونش حس خوبي بهم دست. حسي که اين روز ها زياد به سراغم ميومد اما سعي مي‌کردم نسبت بهش بي توجه باشم.

ماشين رو دم در ساختمون پارک کرد و هردو پياده شديم.

آيفون ساختمون رو زدم و منتظر موندم.

بابا-بيا بالا نفس.

-بابا؟

بابا-جانم؟

-يه نفر هست...

بابا-خب؟

-مي‌خوام بهتون معرفيش کنم، فقط قول بديد زود واکنش نشون نديد

بابا-بياين بالا عزيزم.

در باز شد و هردو رفتيم داخل. از شانس خوبم اينبار آسانسور پارکينگ بود و نيازي نبود منتظر بمونيم.

توي آسانسور مدام نفس عميق ميکشيدم و همش به اين فکر ميکردم که واکنش بابا و مامان چيه.


romangram.com | @romangram_com