#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_103
"نفس همين الان بيا خونه"
-منو ميرسوني خونه؟
سورنا-به اين زودي ميخواي برگردي؟
-بابام گفت همين الان برم خونه.
ماشين رو روشن کرد و راه افتاد.
از پنجره به بيرون خيره بودم و آهنگي رو توي ذهنم ميخوندم که ياد يک چيزي افتادم.
-سورنا؟
سورنا-بله؟
-ميخوام تو رو به خانوادم معرفي کنم.
سورنا-جان؟
-واضح نبود؟
سورنا-منو به عنوان چه کسي معرفي کني؟
-يک دوست.
چند ثانيه سکوت کرد و گفت:
سورنا-فکر ميکني خانوادت با اين موضوع کنار ميان؟
romangram.com | @romangram_com