#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_102
سورنا-پوف ميکشي!
-همینجوری.
حدودا يک ساعت پيش سورنا پيام داد که سريع لباسام رو عوض کنم و تا باهم بريم بيرون. منم نه رو حرفش نياوردم.
در طول همين چند روزي که باهاش آشنا شده بودم خيلي بهش وابسته شدم و به جرات ميتونم بگم اگه سورنا نبود شايد اون روز توي خيابون انقدر قدم ميزدم تا بميرم.
نگاهي بهش انداختم...فقط يک نگاه چند ثانيه اي، اما اون دو تا تيله ي آبي باعث شدن تا چند دقيقه اي به سورنا خيره بشم.
سورنا-چيزي شده؟
-هان؟
سورنا-ده دقيقست بهم خيره شدي، چيزي شده؟
-اها...نه هيچي
سورنا-اوهوم باشه.
با لحني اين جمله اش رو گفت که مطمئن بودم مسخرم کرده.
-مسخره ميکني ديگه؟
سورنا-دقيقا.
لرزش گوشيم باعث شد تا دست از بحث کردن با سورنا بردارم و پيامي که از بابام بود رو باز کنم و بخونم
romangram.com | @romangram_com